دختر مو قهوه ای با لباس های سیاه رنگ و شنل سیاه روی خرابه ی ساختمان بزرگی ایستاده بود. مردم مرده بودند و فقط خرابه ها باقی مانده بودند. خاکستر و آتش... این ها تنها چیز هایی بودند که باقی مانده بودند.دختر کلاه شنلش را روی سرش گذاشت، با پرشی سریع پایین پرید و روی زمین ایستاد. چشمش به دختربچه ای خورد که نمرده بود و جیغ میکشید. جسد مادر او رو به رویش بود و بچه هر لحظه بیشتر گریه میکرد. کلارا کنار دختربچه نشست: مامانت رو میخوای؟ اون رفته دختربچه متوجه ی حضور
برچسب:
نویسنده: سجاد رضوانی
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1402 ساعت: 18:47